گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

ای به دعوی خویشتن را مرد معنی ساخته

وآن گه از دعوی و معنی ذره ای نشناخته

لاف مردی از تو کی زیبد چو وقت امتحان

هستی از تر دامنی دامن گریبان ساخته

این قدر دانی مگر کاندر حقیقت جغد را

نیست ممکن طوق معنی داشتن چون فاخته

سر فرازی می کنی آری ببین در کوی عشق

گردکان را سر به شمشیر ادب انداخته

پست شو در پای عشق ار عشق بازی می کنی

از تکبر تا به کی داری کلاه افراخته

عشق چون پروانه باید باختن بازی مکن

تا به بازی عشق بازی عشق نبود باخته

آن گهی با عشق پردازی که از خود بگذری

چون بپردازی وجود از خویش نا پرداخته

کی توانی بود آخر بر خر لنگ وجود

چون نزاری اسب همت بر دو عالم تاخته