گنجور

 
فتحعلی‌شاه

یک امشب با دل زارم به صد منت مدارا کن

به بالینم بیا بنشین و جان دادن تماشا کن

به غیر از جان سپردن چاره دیگر نمی‌بینم

دوای درد هجران را ز شمشیرش تمنا کن

اگر خواهی که دردم به شود بشنو طبیب از من

ز آب خنجر او آتش دل را مداوا کن

صبا از من بگو آن شانه زلف پریشان را

دل گم کرده‌ای دارم به زلف یار پیدا کن

ز ظلم‌خانه زهدم نخست ای دل برون آور

ز نور عشق آن گه سینه مارا چو سینا کن

تویی پیغمبر خوبان و اعجاز تو رخسارت

چو پیغمبر شدی اعجاز خود را آشکارا کن

مسیحا را چو دل بیمار دارد چشم بیمارت

دوای درد دل او را به اعجاز مسیحا کن

به جلادان غمزه چون اشارت می‌کنی جانا

رقم قتل مرا بر عارض خط چلیپا کن

نخواهی گر شوی بدنام در عاشق‌کشی جانا

نهان از خلق بر خاقان رخ خود را هویدا کن

 
 
پرسش‌های پرتکرار