گنجور

 
کلیم

اگر مرد رهی نعلین خار سعی در پا کن

قدم از سر کن و سودای منزل را ز سر واکن

ز مجنون کم نئی، روز سیاه در هم خود را

بوادی شکیبائی خیال زلف لیلا کن

نه مرد صدمه عشقی ز سر حد هوس بگذر

هوای سیر دریا داری از ساحل تماشا کن

بحرفی می توان نی ساخت کار شور بختانرا

تبسم را بگو مشتی نمک در زخم دلها کن

طریق زندگی با دوستان بنگر چسان باشد

ترا هر گاه می گویند با دشمن مدارا کن

بهشتی جز دل آگاه در عالم نمی باشد

هوای جنت ار داری بطبع اهل دل جا کن

دلا گرچه رفیقی در ره عزلت نمی‌یابد

نمی گویم که تنها باش همراهی عنقا کن

بود کفر طریقت از پی گمگشته گردیدن

اگر داری دماغ جستجو آرام پیدا کن

مشو چون غنچه گل خود نگهبان خورده خود را

گرت نقد سرشکی هست در دامان صحرا کن

اگر سودا بلند افتاد ازین بهتر چه می باشد

کلیم از بهر خود رو فکر یار سرو بالا کن

 
sunny dark_mode