از فیض گریهام مژه نشو و نما گرفت
سامان صد بهار چمن زین گیا گرفت
نیرنگ عشق بین که به یک تار زلف یار
سرتاسر زمانه به تار بلا گرفت
بگداختم ز رشک که شمع سحرگهی
جان داد و بوی دوست ز باد صبا گرفت
بوی ترا به من که رساند که هر نسیم
کان چین زلف دید در آن حلقه جا گرفت
از دوست دشمنیست فصیحی نصیب دل
قسمت نگر که سایه خور از هما گرفت


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به حس و حال عشق و نیرنگهای آن میپردازد. او از گریهٔ خود میگوید که مژههایش را زیبا کرده و به بهار چمن گویی رونق بخشیده است. عشق او را دچار حسرت و بیتابی کرده و با تار زلف معشوق، دلش به زنجیر بلا افتاده است. شاعر در دل، غم و رشک را حس میکند و عطر دوستش را از نسیم صبحگاهی تجربه میکند. در نهایت، به خصیصههای عشق و دشمنی آن اشاره میکند و به سرنوشت خود در این مسیر مینگرد.
هوش مصنوعی: از خیروبرکت گریهام، مژههایم رشد و نمو کردهاند و در پی آن، بهارهای زیبا و فراوان چمن نیز از این گیاه برخوردار شدهاند.
هوش مصنوعی: عشق میتواند به قدری فریبنده باشد که حتی یک تار موی محبوب کافی است تا تمام دنیا را در شرایط دشواری قرار دهد.
هوش مصنوعی: در دل من آتش حسادت شعلهور شد، چون که شمع در صبحگاه جان سپرد و عطر دوست از باد صبا به مشام رسید.
هوش مصنوعی: بوی تو چطور به من رسید که هر نسیمی که به زلفهای چیندار تو میوزد، در آن حلقه جا گرفته است.
هوش مصنوعی: دوست میتواند به اندازهای که دشمنی کند، به زبان فصیح و شیوا سخن بگوید. به دل خود بنگر، چون سایهای که از نور خورشید فرّخنده آمده، به تو هم رسیده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
انوار وجه توست که ارض و سما گرفت
کلِ وجودْ جودِ وجودِ شما گرفت
در نور مهر ذرهٔ سرگشته محو شد
لاهوتیئی ز های و هویات هوا گرفت
بلبل خروش دارد و پروانه سوز دل
[...]
دل ناگرفته خال تو در زلف جا گرفت
مرغی عجب به دامِ تو افتاد و پا گرفت
با سرو از لطافت قدّ تو بادِ صبح
هر نکته یی که گفت چمن از هوا گرفت
بر باد رفت حاصل عمر عزیز من
[...]
از سرمه، نرگست همه رنگ حنا گرفت
در آب و گل کلاله شمیم صبا گرفت
در خواب عاشق آمدی و پای نازکت
چندان بدیده سود که رنگ حنا گرفت
بس نخل آرزو که زدم بر زمین دل
[...]
دامان ناز برزد وتیغ جفا گرفت
سرمست در رسید و گریبان ما گرفت
گردید تیر غمزه مستش به خون من
هر چند دست او به شفاعت حنا گرفت
شب گفتم آنقدر سخن از بیخودی به یار
[...]
آتش که شعله عاریت از جان ما گرفت
چون برق عشق بود که در آشنا گرفت
ای بس که در فراق تو از بخت واژگون
نفرین خویش کردم و گردون دعا گرفت
هر جا که جان خسته به بیماری ئی فتاد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.