گنجور

 
فصیحی هروی

از فیض گریه‌ام مژه نشو و نما گرفت

سامان صد بهار چمن زین گیا گرفت

نیرنگ عشق بین که به یک تار زلف یار

سرتاسر زمانه به تار بلا گرفت

بگداختم ز رشک که شمع سحرگهی

جان داد و بوی دوست ز باد صبا گرفت

بوی ترا به من که رساند که هر نسیم

کان چین زلف دید در آن حلقه جا گرفت

از دوست دشمنی‌ست فصیحی نصیب دل

قسمت نگر که سایه خور از هما گرفت