کتاب عشقم و آیات زلف دوست عنوانم
ز سر تا پا گرم بندند شیرازه پریشانم
نگاه هرزه گردم شد سبک پرواز بستانی
که باز از اشک نومیدی گرانبارست مژگانم
یکی موج غریبم ای سراب عافیت رحمی
که عمری در کنار تربیت پرورده طوفانم
نماند از ترکتاز گریه هیچم خون و میترسم
که سازد تیغ نازی شرمسار خاک میدانم
چنان شد تنگ عیش من که در گوش تنک ظرفان
گران آید نوای خنده چاک گریبانم
نه بت نه ایزدم مانا فصیحی جلوه عشقم
که در زلف و رخ خوبان پرستد کفر و ایمانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و احساساتی عمیق سخن میگوید. او خود را به عنوان موجودی پیوند خورده با عشق و زیبایی معرفی میکند، که در عین حال، درد و رنج را نیز تجربه میکند. او به آرزوی آرامش و عافیت اشاره دارد، اما در عین حال از ظلمت و غم ناشی از عشق ناکام میگوید. شاعر به تضادهای عشق، مانند شادی و اندوه، و تمام تجارب عاطفیاش پرداخته و به قدرت و زیبایی عشق اشاره میکند که میتواند همزمان ایمان و کفر را در هم بیامیزد.
هوش مصنوعی: کتاب عشق من، زلف دوست است و از سر تا پا در بند آن قرار دارم؛ مانند پارهای از پارچه که در هم ریخته و نامنظم است.
هوش مصنوعی: نگاه بیپروا و سبک من، مانند پرندهای است که در باغی پرواز میکند، بستانی که دوباره از اشکهای دلشکسته و ناامیدی پر شده است. مژههایم نیز چنین حالتی دارند.
هوش مصنوعی: من همچون موجی غریب هستم، ای سراب آرامش. ای رحمت، که سالها در کنار تو رشد کردهام و حالا در طوفان پرورش یافتهام.
هوش مصنوعی: از اثر تهاجم تو، چیزی جز اشک و خون برایم باقی نمانده و میترسم که شمشیر زیبای تو، خاک میدان را بیشرم کند.
هوش مصنوعی: عیش و زندگی من به قدری تنگ و محدود شده است که حتی صدای خندهام برای کسانی که دلشان به شادمانی عادت کرده، ناخوشایند و سنگین میآید.
هوش مصنوعی: نه مجسمهای دارم و نه معبودی، بلکه عشق من به زلف و چهره زیباهایی است که در آنجا همه چیز را فراموش میکنم و از کفر و ایمان بیخبر میشوم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم
گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم
به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم
به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم
به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من
[...]
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانم
نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
[...]
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی
چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایبها
[...]
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه
[...]
مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانم
ز خود بیگانه می دانند و هم من نیز می دانم
اگر با بت منم اینم وگر در کعبه بنشینم
نه مرد مذهب و دینم نه اهل کفر و ایمانم
چو در بت خانه افتادم ز دیگر خانه آزادم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.