گنجور

 
بابافغانی

ما رند خراباتی و معشوق پرستیم

بر ما قلمی نیست که دیوانه و مستیم

هر چند که بر ما رقم نیستی افزود

در دایره ی عشق همانیم که هستیم

باید بره سیل فنا خانه گشادن

اول چو در دیده بروی تو ببستیم

تکبیر فنا چاره ی دیوانگی ماست

شمشیر بیارید که زنجیر گسستیم

با غصه به همراهی غم دوش بدوشیم

با فتنه بهمدردی دل دست بدستیم

صد خار بلا از دل دیوانه ی ما خاست

هر روز که بی ساقی گلچهره نشستیم

امروز نشد دام ره آن طره فغانی

دیوانه ی آن سلسله از روز الستیم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

رو رو که دل از مهر تو بد عهد گسستیم

وز دام هوای تو بجستیم و برستیم

چونان که تو از صحبت ما سیر شدستی

ما نیز هم از صحبت تو سیر شدستیم

از تفّ دل و آتش عشقت برهیدیم

[...]

مولانا

از اول امروز چو آشفته و مستیم

آشفته بگوییم که آشفته شدستیم

آن ساقی بدمست که امروز درآمد

صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم

آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست

[...]

کمال خجندی

ما رند و قلندر صفت و عاشق و مستیم

معذور توان داشت اگر توبه شکستیم

با هیچ کسی کار نداریم درین ملک

ما را بگذارید درین حال که هستیم

آن عاقل دنیا طلب ار جاه پرستد

[...]

جهان ملک خاتون

تا دیده و دل در سر زلفین تو بستیم

واندر طلب وصل تو جان بر کف دستیم

در زلف پریشان تو مجموع گرفتار

وز نرگس شهلات نه مخمور و نه مستیم

ما وصل تو خواهیم که آیی بر آغوش

[...]

شمس مغربی

از خانقه و صومعه و مدرسه رستیم

در کوی مغان با می و معشوق نشستیم

سجّاده و تسبیح به یک سوی فکندیم

در خدمت ترسا بچه زنّار ببستیم

در مصطبه ها خرقهٔ ناموس دریدیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه