تا چند دردسر کشم از گفتگوی خویش
جایی روم که خود نبرم راه سوی خویش
چون من بخوی کس نیم و کس بخوی من
آن خوبتر که خوی کنم هم بخوی خویش
خوش حالتی که در طلبت گم شوم ز خود
چندانکه تا ابد نکنم جستجوی خویش
بیرنگم آنچنان که درین بوستان چو گل
آگه نمی شود دلم از رنگ و بوی خویش
روشندلان چو آینه از غایت صفا
بینند روی خلق و نبینند روی خویش
تا شد کمند زلف تو پیوند جان من
صید دلم رمید ز هر تار موی خویش
رندیست دل شکسته فغانی خاکسار
بر سنگ امتحان زده صد ره سبوی خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به دردسرهایی که از گفتوگوهای درونیاش میکشد اشاره میکند و از بیراهیاش در مسیر زندگی سخن میگوید. او احساس میکند که هیچکس نمیتواند او را درک کند و به همین خاطر بهتر میداند که به خود بپردازد. او در جستجوی معشوق خود، از خود گم میشود و دیگر به دنبال هویتش نیست. شاعر به زیبایی در این بوستان بیرنگ و بو توصیف میشود و میگوید که روشندلانی که در جستجوی حقیقتند، خود را نمیبینند. در نهایت، او به درد جدایی و وابستگی به محبوب اشاره میکند و از رنج دل شکستهاش سخن میگوید. این شعر بیانگر احساسات عمیق و مسائلی چون عشق، هویت و رنج است.
هوش مصنوعی: چقدر باید از صحبتهای خودم مشکل بکشید تا اینکه به جایی بروم که دیگر خودم نتوانم راهی برای بازگشت به خودم پیدا کنم.
هوش مصنوعی: وقتی که من خودم را شبیه کسی نمیبینم و کسی هم شبیه من نیست، بهتر است که سعی کنم خودم را به ویژگیهای خوب دیگران نزدیک کنم.
هوش مصنوعی: حالتی خوش دارم که در جستجوی تو آنچنان غرق شوم که دیگر هیچگاه به دنبال خود نروم.
هوش مصنوعی: من به گونهای هستم که در این باغ مانند گل، بیرنگ و بیبو هستم، و دلام از رنگ و بوی خودم آگاه نیست.
هوش مصنوعی: روشنفکران مانند آینه، به دلیل پاکی و صفای خود، فقط زیباییهای دیگران را میبینند و به خودشان توجهی ندارند.
هوش مصنوعی: وقتی موهای زیبا و خمیدهات جانم را در دامی گرفتار کرد، دل من از هر رشته موی تو به سمت آزادی پر کشید.
هوش مصنوعی: دل شکستهای که در مقام رندی و آزادگی است، در برابر سختیها و آزمایشها قرار دارد و با تواضع و بیادعایی، بارها و بارها تلاش کرده تا اثری از خود به جا بگذارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مردانه وار بر گذر از آرزوی خویش
دیگر مبین به دیده خود دیده سوی خویش
روی دل کسان نتوان دید و روی دوست
گر روی دوست خواهی منگر به روی خویش
ور برگ ترک خویشتنت نیست در سلوک
[...]
ای بی خبر زحسن گلستان روی خویش
خوش بوی کن بنفشه تر ار بموی خویش
ای ماه نور برده ز رخسار (تو)ببین
درآفتاب پرتو خورشید روی خویش
ای ازرخ تو حسن قوی کرده پشت خود
[...]
افغان که بعد صد طلب و جستوجوی خویش
پر خون برم ز چشمه حیوان سبوی خویش
آزرده تر ز آبله خار دیده ام
خونابه ریزم از بن هر تار موی خویش
از بس که گشته پر ز غم و غصه هر رگم
[...]
رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویش
در راه دل سبیل کنم آبروی خویش
بر عافیت چه ناز کنم گر برآورم
خود را به عادت غم و غم را به خوی خویش
شد عمرها که برده ای از خویشتن مرا
[...]
رستم کسی بود که برآید به خوی خویش
در وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش
آبی است آبرو که نیاید به جوی باز
از تشنگی بسوز ومریز آبروی خویش
هرکس که همچو صبح نفس راشمرده زد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.