گنجور

 
بابافغانی

فردا که هر غنیم نماید غنیم خویش

دست منست و دامن یار قدیم خویش

یا رب بمذهب که بود سوختن روا

آنرا که پرورند بناز و نعیم خویش

گر پی برد غنی که چه سودست در کرم

ریزد چو آب در قدم خلق سیم خویش

یاری کجاست تا بخرابات رو نهیم

کز دست داده ایم ره مستقیم خویش

نازکترست از آنکه توان داد ازو نشان

آن گل که تازه ساخت جهان از نسیم خویش

ما در عرق زرنگ خوش و بوی دلکشش

او بی نیاز چون گل و می از شمیم خویش

عاشق نه آنکسست که معشوق دلنواز

سازد برود و باده مدامش ندیم خویش

نام از کرم ثبات پذیرد نه از درم

این نکته گفت حاتم طی با ندیم خویش

دانستنیست سر محبت نه گفتنی

بگذار فهم نکته بطبع سلیم خویش

محرم نشد فغانی درویش کان غیور

میر اندیش بتیر ز گرد حریم خویش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظیری نیشابوری

هرگز گلی شکفته نشد از نسیم خویش

گاهی توجهی به غلام قدیم خویش

نشناسدم کسی که ندارم قرینه ای

عنقا نهفته ماند ز مثل عدیم خویش

درهم تر از حساب تو کاری است چون کنم

[...]

عرفی

درمانده ام به صحبت امید و بیم خویش

گه نوحه سنج خویشم و گاهی ندیم خویش

کامی که از شرف محک جود حاتم است

می بایدم گرفت از بخت لئیم خویش

هوشم فدای نکهت آن گل که تا ابد

[...]

قدسی مشهدی

هستیم با تو بر سر عهد قدیم خویش

ما گم نکرده‌ایم ره مستقیم خویش

در بیخودی ز جور تو کردم شکایتی

شرمنده‌ام بسی ز گناه عظیم خویش

هرگز به بخت تیره خود برنیامدم

[...]

سعیدا

سر را بر آستانهٔ فکر صفات نه

زنهار پا دراز مکن از گلیم خویش

ز احسان زید و عمرو مکن چشم دل دوبین

چون کورباطنان مده از کف کریم خویش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه