گنجور

 
سیف فرغانی
 

ای بی خبر زحسن گلستان روی خویش

خوش بوی کن بنفشه تر ار بموی خویش

ای ماه نور برده ز رخسار (تو)ببین

درآفتاب پرتو خورشید روی خویش

ای ازرخ تو حسن قوی کرده پشت خود

مه ازتو شرمسار بروی نکوی خویش

ای ماه وخور ز خرمن حسن تو خوشه چین

دیگر چوکه بباد مده خاک کوی خویش

شاهان حسن را رخ خوبت پیاده کرد

میدان ازآن تست در انداز گوی خویش

عنبر که همچو مشک معطر کند مشام

خاکیست طره تو بدو داده بوی خویش

می کو معاشران را دارد قرابه پر

بشکست پیش لعل لب تو سبوی خویش

یا از درم درآی چو ناخوانده میهمان

یا از سرم ببر هوس جست وجوی خویش

چون سیف از محبت خود خالیم مکن

روزی که خامشم کنی از گفت وگوی خویش