گنجور

 
امامی هروی

که ای فراق تو جان از تنم جدا کرده

غم تو ام ببلای تو مبتلا کرده

لبت بخنده روان مرا روان برده

رخت بطیره صباح مرا مسا کرده

نه در تف شب هجران بمژده شکری

طبیب وصل تو درد مرا دوا کرده

قضا چو تیغ بچشم ستمگرت داده

جهان ز بند چو زلف ترا رها کرده

همین ثبات جهانرا کشیده در زنجیر

همان بتیغ، کمین در ره قضا کرده

شکنج سنبلت آن بر زمانده شوریده

فریب نرگست این مست خواب نا کرده

لب مرا بشب تیره ی جفا بسته

دل مرا هدف ناوک بلا کرده

چو تاب زلف توام گشته طبع آب حیات

ز مدح حضرت دستور پادشا کرده

نه در غم شب هجران بجرعه ی نظری

شراب لعل تو کام مرا روا کرده

جهان پناه وزیری که از جهان هنر

ملک چو گرد بر آورده او سما کرده

کریم بار خدائی که کان و دریا را

بگاه بذل کف و کلک او گدا کرده

زهی بتقویت ملک هر دم انصافت

هزار ساله جفای فلک قضا کرده

زهی به تربیت آب لطف طبع مرا

مدایح تو، چو آینه با صفا کرده

زمانه گرچه گه نظم، در مکنون را

چو گوهر سخنم دیده بی بها کرده

مرا سپهر جلال تو در جهان سخن

اسیر دهشت درگاه کبریا کرده

همیشه تا که بداس سپهر گشت بقاء

شود درو ده و در خرمن فنا کرده

چو خوشه با دهر آن سر که در هوای تو نیست

بداس حادثه چرخ از تنش جدا کرده