که ای فراق تو جان از تنم جدا کرده
غم تو ام ببلای تو مبتلا کرده
لبت بخنده روان مرا روان برده
رخت بطیره صباح مرا مسا کرده
نه در تف شب هجران بمژده شکری
طبیب وصل تو درد مرا دوا کرده
قضا چو تیغ بچشم ستمگرت داده
جهان ز بند چو زلف ترا رها کرده
همین ثبات جهانرا کشیده در زنجیر
همان بتیغ، کمین در ره قضا کرده
شکنج سنبلت آن بر زمانده شوریده
فریب نرگست این مست خواب نا کرده
لب مرا بشب تیره ی جفا بسته
دل مرا هدف ناوک بلا کرده
چو تاب زلف توام گشته طبع آب حیات
ز مدح حضرت دستور پادشا کرده
نه در غم شب هجران بجرعه ی نظری
شراب لعل تو کام مرا روا کرده
جهان پناه وزیری که از جهان هنر
ملک چو گرد بر آورده او سما کرده
کریم بار خدائی که کان و دریا را
بگاه بذل کف و کلک او گدا کرده
زهی بتقویت ملک هر دم انصافت
هزار ساله جفای فلک قضا کرده
زهی به تربیت آب لطف طبع مرا
مدایح تو، چو آینه با صفا کرده
زمانه گرچه گه نظم، در مکنون را
چو گوهر سخنم دیده بی بها کرده
مرا سپهر جلال تو در جهان سخن
اسیر دهشت درگاه کبریا کرده
همیشه تا که بداس سپهر گشت بقاء
شود درو ده و در خرمن فنا کرده
چو خوشه با دهر آن سر که در هوای تو نیست
بداس حادثه چرخ از تنش جدا کرده
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر از احساس عمیق فراق و درد دوری عشق سخن میگوید. شاعر از غم و رنجی که در غیاب معشوق متحمل میشود، یاد میکند و به زیباییهای او اشاره میکند که تسلیبخش روحش است. او به توصیف دردهای ناشی از جدایی و تأثیر منفی زمان بر وضعیتش میپردازد. در نهایت، شاعر به امید وصال و زیباییهای انسانی و الهی اشاره میکند و از قدرت و لطافت عشق سخن میگوید. عشق را به عنوان منبع زندگی و زیبایی معرفی میکند و به نقش خداوند در این فرآیند اشاره دارد.
هوش مصنوعی: ای جدا شدن تو از من، جانم را از بدنم سلب کرده و غم تو باعث شده که در درد و رنج غمهای تو بیفتam.
هوش مصنوعی: لبخند تو جانم را به پرواز درآورده و زیبایی تو صبح مرا غرق کرده است.
هوش مصنوعی: در تاریکی شب جدایی، نوید خوشی و شکرگزاری من به خاطر دیدن توست، زیرا تو درد من را درمان کردهای.
هوش مصنوعی: سرنوشت مانند شمشیری است که به چشمان ستمگر تو داده شده است، و دنیا نیز مانند مویی که به تدبیر تو آزاد شده، از بند رهایی یافته است.
هوش مصنوعی: ثبات و پایداری جهان به زنجیری بسته شده و به قدری آسیبپذیر است که با وقوع تقدیر، به یکباره در تلهای از خطر گرفتار میشود.
هوش مصنوعی: عطر و زیبایی موی تو، دلهای شیدا را به تلاطم میاندازد و خواب را از چشمهای خمار نرگسها میگیرد.
هوش مصنوعی: لبهای من به خاطر بیرحمیها بسته شده و دل من هدف تیرهای بلا و مشکلات قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و جذابیت زلف تو، حالتی شبیه به نوشیدن آب حیات در من به وجود آمده است که باعث شده شروع به ستایش شخصیت بزرگ و والای تو کنم.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به این موضوع اشاره میکند که در زمان دوری از محبوب، دیدن یک نگاه یا تصویر از او همانند نوشیدن شراب گرانبها و دلپذیر است که باعث تسکین و شادمانی او میشود. غم و اندوه شب جدایی را با آن نگاه از یاد میبرد و به این ترتیب، حس خوبی را تجربه میکند.
هوش مصنوعی: جهان به وزیر پناه میآورد که هنر و شرافت او مانند گرد و غبار از ضیافت سلطنت بهدست آمده است.
هوش مصنوعی: خدای بزرگ و بخشندهای که در زمان بخشش، کوهها و دریاها را هم در مقابل بخششهای خود، همچون گداهایی در نظر میگیرد.
هوش مصنوعی: بهراستی که استحکام پادشاهی هر لحظه به عدل و انصاف آن افزوده میشود، در حالی که آسمان و سرنوشت به مدت هزار سال بر این ملک بیرحمی کردهاند.
هوش مصنوعی: آب با لطف و خوشطبعیاش به من آموزش داده و مدح و ستایش تو را مانند آینهای صاف و روشن ساخته است.
هوش مصنوعی: زمانه هرچند گاهی منظم میشود، اما در اصل و باطن خود، سخن من را که چون گوهر باارزش است، بیاهمیت گرفته است.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که عظمت و شکوه تو باعث شده است که من در برابر بزرگی و مقام بلند تو، احساس ترس و تحیر کنم. حضور تو در آسمان کلام و سخن، مانند ابهتی است که همه چیز را تحت تأثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: همیشه زمانی که آسمان تغییر میکند و آهسته به سمت ابدیت میرود، در آن ذخیرهها و حاصلها نابود میشوند.
هوش مصنوعی: اگر سرنوشت کسی در عشق تو نباشد، مانند خوشهای میماند که از حوادث زمانه جدا شده است و در واقع، سرنوشتش با تنش جدا شده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
زهی جلال تو از عرش متکا کرده
فروغ رای تو خورشید را سها کرده
قضا ز قدرت کلک تو مهره برچیده
فلک بخاک جناب تو التجا کرده
جهان بعهد تو نا ایمن از سپهر شده
[...]
مهی در آمده و در درونه جا کرده
برفته جان و به تو جای خود رها کرده
چه چشمها که به ره ماند بهر آمدنت
چه دیده ها که سمند تو زیر پا کرده
نبود قیمت یوسف ز هفده قلب فزون
[...]
مرا دلیست ره عافیت رها کرده
وجود خود هدف ناوک بلا کرده
ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده
ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده
به کار خویش فرو رفته مبتلی گشته
[...]
به ابروان تو زاهد چو چشم وا کرده
را به گوشه محراب ها دعا کرده
خدنگ ناوک غم عضو عضو ما چندان
که باز کرد: به هم نیغ او جدا کرده
بردن دل و دین خال را نشان داده
[...]
رسید یار طریق جفا رها کرده
گره ز ابرو و برقع ز روی وا کرده
نموده همچو گل از غنچه پیرهن ز قبا
هزار پیرهن صبر را قبا کرده
فشانده رشحه خوی از رخ و غبار از زلف
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.