گنجور

 
ابن یمین

جانا رخ چون بهار بنمای

عالم بجمال خود بیارای

از روی چو ماه تو صبوری

ممکن نبود مرا مفرمای

یا مهر خود از دلم برون بر

یا از در من بمهر باز آی

یا جان بستان و وارهانم

یا بر دل زار من ببخشای

با من بوفا ببند عهدی

وین بسته در امید بگشای

چون دست نمیرسد که یابم

کام دل از آنلب شکر خای

آخر چه شود که سر در آری

تا از دل و جان ببوسمت پای

پس کابن یمین ز عشق رویت

گفتست بغمز و رمز هر جای

این دل بر اوست نیک بنگر

آئینه جان ز زنگ بزدای

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اثیر اخسیکتی

چون گشت رخ چمن دل آرای

وقت است به عیش کن دلا، رای

بفزود جمال باغ، در ده

آن انده کاه شادی افزای

آراسته شد ز گل در و دشت

[...]

سعدی

ای بارخدای عالم آرای

بر بندهٔ پیرِ خود ببخشای

حکیم نزاری

گر هیچ به کویِ ما کنی رای

بر خانه ی چشم ما فرود آی

گرچه نبود چو من گدا را

در خوردِ نزولِ پادشا جای

زان روی که خانه خانه ی تست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه