جانا رخ چون بهار بنمای
عالم بجمال خود بیارای
از روی چو ماه تو صبوری
ممکن نبود مرا مفرمای
یا مهر خود از دلم برون بر
یا از در من بمهر باز آی
یا جان بستان و وارهانم
یا بر دل زار من ببخشای
با من بوفا ببند عهدی
وین بسته در امید بگشای
چون دست نمیرسد که یابم
کام دل از آنلب شکر خای
آخر چه شود که سر در آری
تا از دل و جان ببوسمت پای
پس کابن یمین ز عشق رویت
گفتست بغمز و رمز هر جای
این دل بر اوست نیک بنگر
آئینه جان ز زنگ بزدای