گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ایدل مده ببند سر زلف یار دست

مارست زلف یار مبر سوی مار دست

بر عهد دلبران نتوان استوار بود

ایدل بعهدشان ندهی زینهار دست

دارم بدست بوس وی امیدها و لیک

بی زر نمیدهد بت سیمین عذار دست

در نرد دلبری رخ او مهر و ماه را

ده خصل طرح داده و بر ده هزار دست

در آرزوی آنکه ز گلزار عارضش

چینم گلی گرفت مرا خار خار دست

گر عاشقی حذر مکن از طعنه رقیب

بی گل نشیند آنکه بپوشد ز خار دست

مائیم در هوای سهی سرو قامتت

بر سر زنان همیشه بسان چنار دست

در تاب آفتاب غم از پا در آمدم

ایسرو سایه ور ز سرم بر مدار دست

جان در میان بحر غم افتاد و باک نیست

گر خواهدم رسید بلب یا کنار دست

برد است در هوای گلستان عارضت

چشمم بگاه گریه ز ابر بهار دست

از خون دل نگار کنم چشم خویش را

باشد که گیرد ابن یمین را نگار دست