گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ای مرا خاک کف پای تو چون آبحیات

در هوای توام از آتش غم نیست نجات

بر رخ همچو مهت نیل صبوحی که کشید

که مرا دیده شد از حسرت او عین فرات

دایه حسن لب لعل شکر بار ترا

راستی نیک بپرورد بدان تازه نبات

در نبات از لب شیرینت مگر چاشنی ایست

که بنزد همه کس تحفه شیرینست نبات

سبزه خط تو داند صفت لعل لبت

خضر داند بحقیقت صفت آبحیات

از چنان عارض اگر پرده ز رخ برداری

بت پرستان دگر اقرار نیارند بلات

آخر ایخسرو خوبان چه گنه کرد دلم

که بخونش لب شیرین تو آورد برات

تا کمان ستم ابروی تو آورد بزه

پیش تیر تو هدف وار نمودیم ثبات

گر پس از ابن یمین بر سر خاکش گذری

بمشام تو رسد بوی محبت ز رفات