گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ترک من بر سطح مه خطی مدور میکشد

دور بادا چشم بد الحق که در خور میکشد

مینهد بر سبزه پرچین گرد گل گوئی مگر

در خم قوس قزح خورشید خاور میکشد

خط سبزش را توان گفتن که خضر دیگرست

گر خضر آب حیات از حوض کوثر میکشد

تا فذالک یافتش در جمع خوبان روزگار

خط ترقین بر عذار ماه انور میکشد

گر تب عشق مرا افسون نداند پس چرا

خط طوطی فام را بر گرد شکر میکشد

مصر دلرا یوسف مصرست هر جا میرود

بر عقب از جان سلیمان وار لشکر میکشد

شام زلف پر ز چین از رخ چو یکسو مینهد

صبح صادق آه سرد از جان و دل بر میکشد

مردم چشمم بعهد حسن او نقاش وار

صورت حالم بآب سیم و زر بر میکشد

او بصد شادی و راحت روز میآرد بشب

بیغم از رنجی که شب تا روز چاکر میکشد

خوش بود آری هوای مجلس از انفاس عود

کس نباشد آگه از سوزی که مجمر میکشد

عشق او در حجره دلها چو بنشیند بصدر

صبر اگر خواهد و گر نه رخت بر در میکشد

صورت جان می نماید آینه از روی تو

شانه از مویش زبان در مشک اذفر میکشد

جزع من در آرزوی لعل گوهر بار او

بر بیاض زرورق یاقوت احمر میکشد

تا چه شیرین دانه ئی بودست خالش کاینچنین

مرغ دلها را بکام زلف دلبر میکشد

چون کند جولان نثار مقدم میمونش را

مردم چشمم بدامن در و گوهر میکشد

نوک مژگانم ز بحر تیره دل بی لعل او

عقد در در خانه دستور کشور میکشد

سایه الطاف حق والا غیاث ملک و دین

آنکه رأیش رایت از خورشید برتر میکشد

آصف ثانی محمد کز شرف عیسی صفت

دامن رفعت بر این فیروزه منظر میکشد

آن خضر تدبیر کاندر ربع مسکون عدل او

پیش یأجوج ستم سد سکندر میکشد

و آن نکو سیرت که اندر دیده بدخواه او

غنچه پیکان مینماید بید خنجر میکشد

دست قدرت از برای بندگیش از ماه نو

حلقه در گوش سپهر نیل پیکر میکشد

عکس رأی انورش کآئینه اسکندریست

بر سپهر خضروش خورشید دیگر میکشد

پیش باز همتش سیمرغ زرین فلک

آخر روز از شفق در خون دل پر میکشد

خسرو سیارگان از شرم رأی انورش

چون عروسان چهره در زربفت معجر میکشد

کرد چرخ چنبری بدخواه او را در جوال

وانگهش همچون رسن گردن بچنبر میکشد

کار بر و بحر را چون دست بربر میزند

عقل میگوید که بحری را سوی بر میکشد

وانگهی مجری همیگردد برات رزق خلق

کو بدیوان کرم بر وی مقرر میکشد

رایض قدرت ز بهر شهسوار همتش

سبز خنگ آسمانرا کز زمین سر میکشد

رام کرده زیر زین زرین تکاور ماه نو

وز مجره تنگ بسته پیش او در میکشد

صاحبا آنی که مستوفی دیوان فلک

استفادت را بدرگاه تو دفتر میکشد

در سواد مدح تو چون خامه ابن یمین

بر بیاض صفحه کافور عنبر میکشد

فکر او غواص وار از بحر طبع درفشان

بر سر بازار دانش گوهر تر میکشد

با چنین طبعی نمی یارد بیان کردن تمام

قصه آن غصه کز چرخ ستمگر میکشد

ای محمد خلق موسی کف تو خود انصاف ده

چون روا باشد که عیسی بار هر خر میکشد

هم بتست امیدا گر هرگز خلاصی ممکنست

جان ما را آنچه از دیوان اختر میکشد

تا عروس زر نقاب آسمان چون مادران

دختران سیمتن را زیر چادر میکشد

نو عروس فضل را داماد طبعت باد از آنک

مدتی شد کانتظار چون تو شوهر میکشد