زهّاد و عُجب و گوشهٔ محراب و کار خویش
ما و نیاز قبلهٔ ابروی یار خویش
ما را نسیم طرّهٔ خوبان به باد داد
هان تا به باد بر ندهی روزگار خویش
ما را چه اختیار اگر بخت یار نیست
آری به اختیار کشد بختیار خویش
گفتم که جان نثار تو کردم قبول کن
گفتا که چشم نیست مرا بر نثار خویش
با خاک آستانه چو کردی برابرم
سر بر فلک کشیدهام از اعتبار خویش
من صید لاغرم به کمند تو پایبند
بگشای دست و روی متابَش شکار خویش
ساقی می صبوح به ابن حسام ده
بشکن خمار او به می خوشگوار خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به جستجوی عشق و ارتباط با معشوق میپردازد. شاعر به زهاد و عبادتهای بیثمر اشاره میکند و میگوید که در برابر یار خود نیازمند است. او از نسیم و زیبایی محبوبان سخن میگوید و میخواهد روزگار خود را از دست ندهد. بر این باور است که در شرایط نامساعد، اختیار بر سرنوشتش ندارد و عشق او بر بختش تاثیر میگذارد. همچنین، شاعر به فداکاری خود برای معشوق اشاره میکند و از او تقاضا دارد که عشقش را بپذیرد. در پایان، به دعوت از ساقی برای نوشیدن میپردازد و به لذتهای دنیوی اشاره دارد.
هوش مصنوعی: زاهدان و کسانی که به خودپسندی مشغولند، در گوشهٔ عبادتگاههای خود به کارهایشان مشغولند، اما ما به نیاز و توجه به معشوق خود میپردازیم.
هوش مصنوعی: نسیم خوشایند موهای دلربای زیباییها ما را به سمت خود کشانده است، اما مراقب باش که روزگارت را به باد ندهی.
هوش مصنوعی: ما چه قدرتی داریم اگر بخت و اقبال با ما نیست. البته اگر بخت خوب باشد، خودش ما را به مسیر درست هدایت میکند.
هوش مصنوعی: به کسی گفتم که جانم را به خاطر تو فدای تو کردم، او پاسخ داد که من نمیتوانم چشم به فدای تو داشته باشم.
هوش مصنوعی: وقتی بر خاک در آستانه تو سر میگذارم، از عظمت و مقام خود به اوج میرسم و مانند ستارهای که به آسمان میدرخشد، بلند میشوم.
هوش مصنوعی: من شکار لاغری هستم که به دام تو گرفتار شدهام. دستت را باز کن و به سمت شکار خودت نرو.
هوش مصنوعی: ای ساقی، می گوارا را به ابن حسام بده و خواب او را با نوشیدنی خوشگوار بشکن.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا روزگار خویش بریدیم ز یار خویش
عاجز شدم ز نادرهٔ روزگار خویش
در بند عشق بیدل و بییار ماندهام
دوری گرفته دل ز من و من زیار خویش
دیوانهوار باک ندارد دلم ز کس
[...]
ای بر نخورده بخت تو از روزگار خویش
برده به زیر خاک رخ چون نگار خویش
ای کبک خوش خرام به بستان شرع و دین
باز قضات کرده بناگه شکار خویش
در شاهراه حکم الاهی به دست عجز
[...]
عاشق کسی بود که کشد بار یار خویش
شهوت پرست مانده بود زیر بار خویش
شد زندگانیم همه در کار عشق یار
او فارغ از وجودم و مشغول کار خویش
چشمم چو جویبار شد از انتظار و نیست
[...]
آورده ایم روی بسوی دیار خویش
باشد که بنگریم دگر روی یار خویش
صوفی و زهد و مسجد و سجاده و نماز
ما و می مغانه و روی نگار خویش
چون زلف لیلی از دو جهان کردم اختیار
[...]
بییار دل شکسته و دور از دیار خویش
درماندهایم عاجز و حیران به کار خویش
از روزگار هیچ مرادی نیافتیم
آزردهایم لاجرم از روزگار خویش
نه کار دل به کام و نه دلدار سازگار
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.