گنجور

 
ابن حسام خوسفی

صبا نشان غبار دیار یار بپرس

دوای چشم ضرر دیده زان غبار بپرس

هزار بار گر از یار بر دلم بیش است

به جان یار که او را هزار یار بپرس

ز زلف دوست که مجموع او پریشانیست

حکایت من آشفته روزگار بپرس

حدیث دیده ی بی خواب من ز درد فراق

از آن دو نرگس خوش خواب پر خمار بپرس

مرا که زار شدم ز آرزوی دیدن دوست

تن نزار مرا بین و زار زار بپرس

بر آن قرار که دادی مرا به پرسیدن

تلطفی کن و روزی بر آن قرار بپرس

علاج درد دل مستمند ابن حسام

از آن مفرح یاقوت آبدار بپرس

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جهان ملک خاتون

صبا برو ز بر من مقام یار بپرس

به لطف مسکن و مأوای آن نگار بپرس

چو در رسی به بساط شریف او ز منش

زمین ببوس و پسش نیک بی شمار بپرس

بگو که حال من از جور دشمنان زارست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه