گنجور

 
ابن حسام خوسفی

تا شمعِ جمالِ تو برافروخت به مَجمَع

بنشست شعاعِ نظرِ شمع مُشَعشَع

خورشید ز رخسار تو در عین حجاب است

تا باز شد از پرتو رخسار تو بُرقع

واعظ فزع روز قیامت که بیان کرد

گر بخت جوان بادی و از عمر تمتع

خاکِ در آنم که به روبند حواری

هِجرانُکَ ذا مِن فَزع الاَکبَرِ افزَع

در ره به ادب باش و تواضع که به هر گام

خاک در او را به سر ریشهٔ مقنع

زاهد نفس سوختگان سرد نباشد

فرقی‌ست به زیر پی و تاجی‌ست مُرَصَّع

هان ابن حسام این دو نفس فرصت ایام

پرهیز که آتش نزنندت به مرقع

برخور ز جوانی و تمتُّع طلب از عمر

در یاب و مکن تکیه برین عمر مودّع