گنجور

 
ابن حسام خوسفی

بی تو حرامست تماشای باغ

با تو مرا از همه عالم فراغ

ای رخ تو شمع شب افروز من

خوش بنشین تا بنشیند چراغ

شیفته را به ز مُفَرِّح بود

بوی سر زلف تو اندر دماغ

ما به می لعل لبت قانعیم

ساقی مجلس بنه از کف ایاغ

در جگر غنچه ز درد تو خون

بر دل لاله ز جفای تو داغ

سر مکش از گفتهٔ ابن حسام

از تو پذیرفتن و از ما بلاغ

نکته مگو تا نبود نکته دار

کس ندهد طعمهٔ طوطی به زاغ

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

دیده شکیبد ز تماشای باغ

بی گل و نسرین به سر آرد دماغ

کمال خجندی

دل چه کند سرو و تماشای باغ

تا بتوانم از همه دارم فراغ

مجلس ما با تو چه محتاج شمع

چون تو نشستی بنشین گو چراغ

سوخته جان همه از داغ و درد

[...]

صوفی محمد هروی

آن صنم القصه بشد سوی باغ

خادمه در پیش و به دستش چراغ

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه