گنجور

 
کمال خجندی

گر مرا سر رود اندر غم جانان غم نیست

عاشق شیفته دل را خبر از عالم نیست

عهد بستی که دگر از تو نه بردارم دل

ترسم آنست که پیمان بنان محکم نیست

دارم از دست تو بسیار شکابت لیکن

با که گویم که درین حال کسم محرم نیست

جز به میل تو ندارد دل مسکین ذوقی

بلبل سوخته را باغ و گلستان کم نیست

به گدایان نظری دارند شاهانه جهان

لله الحمد نرا قاعد آن هم نیست

لب لعل تو چو جام است پر از آب حیات

چه توان کرد که با ما نفسی همدم نیست

رو غنیمت شمر امروز کمال این دم را

زانکه اندر دو جهان خوشتر ازین یکدم نیست

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode