گنجور

 
کمال خجندی
 

گر مرا از نظر انداختی این هم نظری است

هر جفائی که رسد از تو وفای دگری است

دل مجروح مرا هست برآن تیر گرفت

که چرا از حرم خاص تو او را گذری است

باش تا حسن نو روزی به ظهور انجامد

که از آن روز هنوز این رخ زیبا سحری است

ای حسود از سر کین عیب محبان تا چند

عیب خود بین تو که پنداشتهای آن هنری است

برسانید ز من با سگ کویش امشب

عفو فرما گرت از ناله ما دردسری است

دی رقیب از لب او داد به من مژده قتل

دهنش پر ز شکر باد که این خوش خبری است

وصل او می طلبی مختصر این است کمال

کین تما نه به اندازه هر مختصری است