گنجور

 
بلند اقبال

غمین مباش که چیزی ز عمر باقی نیست

روا بود خوری ار غم که جام وساقی نیست

مرا به زاهد این شهر دوستی نبود

که درزمانه چواوکس به بدسیاقی نیست

خلاف ساقی ومطرب که درهمه عالم

یکی چواین دوبه خوبی وخوش مذاقی نیست

تمام نائی از آن دلبر حجازی گفت

حکایتی به لبش زآن بت عراقی نیست

دمی نمی شود از پیش چشم دل غایب

وصال عاشق ومعشوق بالتلافی نیست

ز جوروکینه اهل جهان بلنداقبال

غمین مباش که چیزی ز عمر باقی نیست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ظهیر فاریابی

خدایگانا با دست گوهر افشانت

همیشه کار زمین وزمان گهر چینی ست

اگر به رفعت قدرت فلک به صد درجه

فراز خویش نبیند ز خویشتن بینی ست

مرا به خلعت زیبا و استر رهوار

[...]

قاسم انوار

بپیش مردم نادیده این سخن شینیست

که غیر دلبر ما در جهان دگر شی نیست

خیال باطل از آنست در دماغ فقیه

که در مزاج دلش بوی نشأئه می نیست

هزار مجنون در حی عشق نعره زنان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه