اگر از زلف تودر دست من افتد تاری
پا به هر جا نهم از مشک شودتاتاری
ماه بودی چورخت داشت اگر گیسوئی
سروگشتی چو قدت بودش اگر رفتاری
چشم مست تو ز بس هوش وخرد برده زدست
نیست درعهد تودیگر به جهان هشیاری
تومگر شانه زدی گیسوی مشکل افشان را
که دراین شهر نمانده است دگر عطاری
گفتی ازناله من خلق نخوابند به شب
من در آن وقت که نالم نبود بیداری
چون من از عشق تودلداده اگر بسیار است
چون تودرحسن نباشد به جهان دلداری
ترسم آنگه شوی آگه ز بلنداقبالت
که نباشد زمن سوخته دل آثاری
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از زیبایی و جذبه محبوب خود صحبت میکند و به تأثیر عمیق عشق او بر دل و روحش اشاره میکند. او میگوید اگر زلف محبوبش به دستش بیفتد، او را به هر جا ببرد و به این زیبایی و رفتارش میبالد. شاعر همچنین از نادانی و بیخبری خود در زمان عشقش سخن میگوید و میگوید که دیگر هیچ آگاهی در این دنیا ندارد. وی به این نکته اشاره میکند که شاید محبوبش با شانه زدن به موهایش، همه عطاران شهر را تحت تأثیر قرار داده است. در نهایت، شاعر با نگرانی از این که مبادا محبوبش از جلال و شکوه خود آگاه شود و او را فراموش کند، ابراز میکند.
هوش مصنوعی: اگر یک رشته از زلف تو در دستان من بیفتد، من آن را به هر جا ببرم، عطرش به قدری خوشبو است که همه جا را معطر میکند.
هوش مصنوعی: اگر ماه بودی و زیباییات مثل گیسوی یک سرو میبود، رفتار تو هم باید به قد و قامتت میخواند.
هوش مصنوعی: چشم زیبای تو به قدری مدهوشکننده است که تمام عقل و هوش را از من گرفته است. در زمانهای که تو هستی، دیگر جایی برای هشیاری و آگاهی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: آیا تو با شانه زدن به موهای پریشان خود، باعث نشدی که در این شهر دیگر هیچ عطاری باقی نمانده باشد؟
هوش مصنوعی: تو گفتی که از نالههای من دیگران در شب نمیخوابند، اما من در آن لحظه که نالیدم، بیدار نبودم.
هوش مصنوعی: اگر من به خاطر عشق تو دلدادهام، حتی اگر عشق من بسیار هم باشد، اما اگر تو در زیبایی و خوبی مانند خودت نباشی، در این جهان دلی شاد و آرام نخواهد بود.
هوش مصنوعی: مبادا روزی متوجه شوی که چه آیندهی روشنی در انتظار تو بوده، در حالی که من با دل سوختهام هیچ نشانهای از خود باقی نذاشتم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای نگاری که ز دل کفر و ز رخ دین آری
دل من بردی و کردی رخ من دیناری
چشم تو دین برباید رخ تو باز دهد
چه بلائی تو که هم دین بر و هم دین آری
گل با خار بود نرگس بی خار بود
[...]
هر کجا تازه بخندید گل رخساری
بر رخم بشکفد از خون جگر گلزاری
عشق بازی به جهان کار چو من بی کاریست
که جزین کار ندانم من ومشکل کاری
بر دل از عشق حرج نیست که نادر یابی
[...]
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
[...]
ای نسیم سحری هیچ سر آن داری
کز برای دل من روی به جانان آری
پیش آن جان و جهان عرض کنی بندگیم
باز بر لوح دلش نقش وفا بنگاری
ور مجالی بودت گو که فلان میگوید
[...]
آخر ای دوست به من به من باز نظر کن باری
چه شود گر شود آسوده ز یاری یاری
گاه گاهی چه شود گر به سرم برگذری
تا مرا هم به خیالت شود استظهاری
ترکِ طوفِ چمن باغِ وفا نتوان کرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.