گنجور

 
بلند اقبال

دلم آشفته ز آن آشفته موشد

قدم خم از غم ابروی اوشد

مگر آن سرو قد درگلشن آمد

که پای سرو اندر گل فرو شد

چه باک آن خوبرو گر گشته بدخو

که بدخو گشته هر کس خوبرو شد

دل وعشق وصبوری از غم هجر

همان افسانه سنگ و سبو شد

سر زلف تو تا چون صولجان گشت

دل مسکین من پیشش چوگو شد

بلند اقبال وصافی دل از آنم

که فکر وذکر من پیوسته هو شد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

دعاگو اسبکی دارد که هر روز

ز بهر کاه تا شب می‌خروشد

غزل می‌گویم و در وی نگیرد

دو بیتی نیز کمتر می‌نیوشد

توقع دارد از اصطبل مخدوم

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

دعاگو اسکبی دارد که هر روز

ز عشق کاه تا شب میخروشد

غزل میخوانم و در وی نگیرد

دو بیتی نیز کمتر می نیوشد

توقع دارد از انعام مخدوم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه