گنجور

غزل شمارهٔ ۸۶۵

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

هرکس‌اینجا یکدودم‌دکان بسمل چید و رفت

ساعتی ‌در خاک ‌ره‌، ‌لختی به‌خون ‌غلتید و رفت

هرکه را با غنچهٔ این باغ‌کردند آشنا

همچوبوی‌گل به آه بیکسی‌پیچید ورفت

صبح تا طرز بنای عمر را نظاره‌ کرد

رایت دولت به خورشد فلک بخشید و رفت

ای حباب ازتشنگی تا چند باشی جان به لب

دامن امید ازبن‌گرداب باید چید و رفت

رنگ آسایش ندارد نوبهار باغ دهر

شبنم‌اینجا یک سحر در چشم تر خوابید و رفت

چون شرر ساز نگاهی داشتیم اما چه سود

لمعهٔ‌کمفرصتیها چشم ما پوشید و رفت

هر قدم در راه الفت داغ دارد سایه‌ام

کز ضعیفی تا سرکویت جبین مالید و رفت

شانه هم هرچند اینجا دسته‌بند سنبل است

ازگلستانت همین آیینه‌گلها چید و رفت

گوهر اشکی‌ که پروردم به چشم انتظار

درتماشای تو از دست نگه غلتید و رفت

شمع از این محفل سراغ گوشهٔ امنی نداشت

چون‌ نگه ‌خود را همان ‌در چشم ‌خود دزدید و رفت

شوخی عرض نمود اینجا خیالی بیش نیست

صورت ما هم به چشم بسته باید دید و رفت

تا بهارت از خزان پر بی‌تأمل نگذرد

هر قدم می‌بایدت چون رنگ برگردید و رفت

چشم عبرت هرکه براوراق روزوشب‌گشود

همچو بیدل معنی بیحاصلی فهمید و رفت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.