گنجور

 
بیدل دهلوی
 

دل به یاد جلوه‌ای طاقت به غارت داده است

خانهٔ آیینه‌ام از تاب عکس افتاده است

الفت آرام‌، چون سد ره آزاده است

پای‌خواب‌آلودهٔ دامان‌صحرا جاده است

تهمت‌آلود تک وپوی هوسها نیستم

همچوگوهر طفل‌اشک من تحیرزاده است

پیری از اسباب هشی می‌دهد زیب دگر

جوهر آیینهٔ مهتاب موج باده است

نیست نقش پا به‌گلزار خرامت جلوه‌گر

دفتر برگ گل از دست بهار افتاده است

مفت عجز ماست‌گرپامالی هم می‌کشیم

نقش‌پای رهروان‌سرمشق‌عیش جاده است

رفته‌ایم از خویش اما از مقیمان دلیم

حیرت ازآیینه هرگزپا برون ننهاده است

داغ شو، زاهدکه در آیین مرتاضان عشق

خاک‌گردیدن بر آب افکندن سجاده است

دل درستی در بساط حادثات دهر نیست

سنگ هم درکسوت‌مینا شکست آماده است

می‌تپد گردابم از اندیشهٔ آغوش بحر

دام چشم سوزن و نخجیر سخت افتاده است

از تپیدنهای دل بیطاقتی دارد نفس

منزل‌ماکاروان را درس وحشت داده است

چون نگاه چشم بسمل بی‌تعلق می‌رویم

قاصد بی‌مطلبیم و نامهٔ ما ساده است

بیقرار شوق بیدل قابل تسخیر نیست

گر همه دربند دل باشد نفس آزاده است