بت لشکرشکن ترک جهانگیر
نهاده چشم مستش در کمان تیر
به فال فرخ و عزم همایون
درآمد از درم سرمست شبگیر
ز قدش سرو با صدگونه خجلت
ز رویش باغ باد گونه تشویر
مه از روی چو روزش گشت روشن
شب از زلف سیاهش گشت چون قیر
معربد نرگسش خونریز و خونخوار
مشعبد سنبلش دلسوز و دلگیر
کشیده خط او در حلقه خورشید
نهاده زلف او بر ماه زنجیر
سر زلفش ربایان از کف عقل
قرار و اختیار و صبر و تدبیر
بر اطراف رخش اسرار خوبی
قضا کرده به مشک سوده تحریر
عیان در زیر هر چینی ز زلفش
هزاران خلخ و فرخار و کشمیر
به شیوه غمزه جادو فریبش
کمال هجر را میکرد تحریر
نمیآمد ز بس و لطافت
نظر را صورتش در قید تصویر
نکرده نقشبندان حقیقت
حقیقت در حق او هیچ تقصیر
چنین لطفی بفرموده وزآن پس
نفرمود آن صنم یک لحظه تاخیر
همی رفت او و ناصر زار میگفت
که از خاطر فرو مگذارم ای میر