گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن

در جهان گریاندن آسانست اشکی پاک کن

گر نسیم فیض خواهی از گلستان وجود

یک سحر چون گل به عشق او گریبان چاک کن

هرکه بار او سبکتر راه او نزدیکتر

بار تن بگذار و سیر انجم و افلاک کن

تا ز باغ خاطرت گل‌های شادی بشکفد

هرچه در دل تخم کین داری به زیر خاک کن

تا شوی فارغ بهار از بازپرس ابلهان

صوم رحمن گیر و چندی در سخن امساک کن