گنجور

 
آذر بیگدلی

یارم ز وفا چو دست گیرد

از دست من آنچه هست گیرد

صیاد کسی است کو تواند

صیدی که ز دام جست گیرد

مشکن دلم از جفا که ترسم

بنیاد وفا شکست گیرد

از پا فگند که دست گیرد

چون دست سبو بدست گیرد

بیجاست نباز غیر، کآخر

بت جانب بت پرست گیرد!

دشمن، اگرم فگند از پای

غم نیست، که دوست دست گیرد

گر دست دهد که می بنوشم

کو هشیاری که مست گیرد