گنجور

 
آذر بیگدلی

یارم ز وفا چو دست گیرد

از دست من آنچه هست گیرد

صیاد کسی است کو تواند

صیدی که ز دام جست گیرد

مشکن دلم از جفا که ترسم

بنیاد وفا شکست گیرد

از پا فگند که دست گیرد

چون دست سبو بدست گیرد

بیجاست نباز غیر، کآخر

بت جانب بت پرست گیرد!

دشمن، اگرم فگند از پای

غم نیست، که دوست دست گیرد

گر دست دهد که می بنوشم

کو هشیاری که مست گیرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نظامی

سیمای سمن شکست گیرد

گل نامهٔ غم به دست گیرد

حافظ

یارم چو قدحْ به دست گیرد

بازارِ بُتانْ شکست گیرد

هر کس که بدیدْ چشم او گفت

کو محتسبی که مست گیرد؟

در بحرْ فِتاده‌ام چو ماهی

[...]

جامی

هر مست که می به دست گیرد

زان نرگس می پرست گیرد

آن را که فکند ساقت از پای

جز ساعد تو که دست گیرد

با قدر بلند سدره خود را

[...]

عرفی

چون سنگ وفا به دست گیرد

بس شیشهٔ دل شکست گیرد

بد مست شدم ، مگو که واعظ

آهنگ ترانه پست گیرد

از محتسب آمد این که در خلد

[...]

فیض کاشانی

مهدی چو به عدل دست گیرد

بازار ستم شکست گیرد

چون رایت حق بلند گردد

باطل همه راه پست گیرد

علم و تقوی چون کمال یابد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فیض کاشانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه