گنجور

 
آذر بیگدلی

کشته ی عشقت ننالید از تو، آهی هم نکرد

وقت جان دادن نزد حرفی، نگاهی هم نکرد

آنچه کردی، با چو من درویش، از جور ای پسر

راست گویم، با گدایی پادشاهی هم نکرد

آنکه یک دم نیستم غافل ز یادش، دمبدم

گر نکرد او یاد من، سهل است، گاهی هم نکرد

تا رخ خود را بکس ننماید آن ماه تمام

بر نیامد شب ببامی، سیر ماهی هم نکرد!

بسکه بیخود در تمام عمر بود آذر ز عشق

سر نزد از وی ثوابی و گناهی هم نکرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

وه که آن سلطان به مظلومان نگاهی هم نکرد

وز تکبر گوش سوی دادخواهی هم نکرد

بهر پابوسی به راهش سالها بودیم خاک

هرگز آن بدخو گذر بر خاک راهی هم نکرد

دل که می زد لاف صبر از ماه رویش سالها

[...]

محتشم کاشانی

آن پری بگذشت و سوی ما نگاهی هم نکرد

کشت در ره بی‌گناهی را و آهی هم نکرد

صبر من کاندر عیار از هیچ کوهی کم نبود

هم عیاری در هوای او نگاهی هم نکرد

برق قهر او که کشت غیر را سالم گذاشت

[...]

رفیق اصفهانی

قاتل من ترک قتل بی گناهی هم نکرد

ریخت خون بی گناهی را که آهی هم نکرد

نه همین داد کس آن بیداد گر سلطان نداد

گوش بر فریاد داد دادخواهی هم نکرد

خاک راه او شدم شاید که بر من بگذرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه