گنجور

 
آذر بیگدلی

من از غمت، زبانی، با خلق در شکایت

وز قصد من، نهانی، دل با تو در حکایت

از دست مانده فردی، گفتا ز عشق دردی

خوشتر نه کاش کردی از دل بدل سرایت

بر درد عشق جوییم درمان ز هم من و دل

چون گمرهان که جویند از یکدگر هدایت

غافل چنین نباید از بنده خواجه شاید

بر تو غرامت آید، گر من کنم جنایت

لطف تو را که عام است، آرام دل گواه است

آری ز عدل شاه است آبادی ولایت

 
sunny dark_mode