گنجور

 
آذر بیگدلی

زبان، غمی که بدل داشتم نهان نگذاشت

نهفته بود غمی در دلم، زبان نگذاشت!

بر آستانه اش ار سر گذاشتم چه عجب؟!

بر آستانه ی او سر نمی توان نگذاشت!

علاج حسرت بلبل کند گلی که شکفت

ز گلبنی که بر او زاغی آشیان نگذاشت

در این بهار کشیدم بسوی گلشن رخت

بشوق آنکه گلی بو کنم، خزان نگذاشت

بود هوای تماشای باغی آذر را

که روزگار گلش را بباغبان نگذاشت

 
 
 
پرسش‌های پرتکرار
نورس دماوندی

قرار دل اگر رقص آن کمان نگذاشت

گشاد شست توأم عقده‌ای به جان نگذاشت

به برج ثابت داغ اختر خدنگ تو را

اگر گذاشته بی‌مهری آسمان نگذاشت

نگار دلکش من از پی کمان داری

[...]

هاتف اصفهانی

ز غمزه، چشم تو یک تیر در کمان نگذاشت

که اول از دل مجروح من نشان نگذاشت

ز بی‌وفایی گل بود مرغ دل آگاه

از آن به گلبن این گلشن آشیان نگذاشت

ز شوق دیدن آن گل، ستم نگر که شدم

[...]

مشتاق اصفهانی

تو را فلک به من ای ماه مهربان نگذاشت

چراغ کلبهٔ من بودی آسمان نگذاشت

چه از بهار خود آن شاخ گل به گلشن دید

که شد خزان و بر آن مرغی آشیان نگذاشت

تو چون ز غیر شناسی مرا که هرگز فرق

[...]

رفیق اصفهانی

همین نه در دل من صبر، دلستان نگذاشت

که صبر در دل و آسایشم به جان نگذاشت

مجوی تاب و توان از دلم که خیل غمت

توان و تاب به دلهای ناتوان نگذاشت

فلک گذاشت به هجرم ز وصل یار اگر

[...]

سحاب اصفهانی

به کوی یار مرا جور آسمان نگذاشت

گذاشت اینکه بمانم به کویش آن نگذاشت

فغان ز بیم خزان داشت بلبل و گلچین

گلی بگلشن تا موسم خزان نگذاشت

نه از هلاک من پیر آن جوان نگذشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه