گنجور

 
آذر بیگدلی

بر آستان توام، شب چو شد، فغانی هست

که شب فغان سگی در هر آستانی هست

دلم پر است، دم نزع شکوه تا نکنم؛

بپرس حال مرا، تا مرا زبانی هست!

گمان این بمنت نیست کز تو شکوه کنم

مگر هنوز بصبر منت گمانی هست؟!

سگت برای چه افتاده در قفای رقیب؟!

هنوز در تن من، مشت استخوانی هست!

مه من، از خبر مهر من بکینم کشت

ولی ازین خبرش نیست کآسمانی هست

پر است دامن خلق از گل و تهی از من

باین گمان که در این باغ باغبانی هست

براه عشق، همین پایه بس تو را آذر

که گردی از تو بدنبال کاروانی هست!