گنجور

 
آذر بیگدلی

از غیر، ایمنم، که بود پاسبان تو

خون من اینکه ریخته بر آستان تو

صد رنگ میوه داده نهالت، ولی چه سود

زان میوه تر نکرد لبی باغبان تو؟!

این خط و خال، دشمن دین و دل من است؛

بر گوشه ی لب تو، و کنج دهان تو

خوش آنکه بشنوم سخنی راست یا دروغ

من از زبان آنکه شنید از زبان تو

کردی مرا بعشق هزار امتحان و، باز

دارم گمان بد، بدل بدگمان تو!

بیمهری تو نیست گر از مهربانیم

چون مهربان نشد دل نامهربان تو؟!

آذر ز شکوه ی دلم، آتش زدی بجان؛

من چون کنم؟ زده است دل آتش بجان تو!

 
sunny dark_mode