گنجور

 
آذر بیگدلی

بزبان حال دارم، گله بینهایت از تو؛

چکنم نمیتوانم که کنم شکایت از تو؟!

بکش و بسوز یارا، دل دردمند ما را؛

بسزای آنکه دارد نظر عنایت از تو

مکن این قدر شکایت ز غمش دلا، مبادا

که کند ببزم وصلش دگری حکایت از تو!

ز فراق غوطه در خون زدم و، ز ساده لوحی

چکنم که باز دارم طمع حمایت از تو؟!

سر خود بگیر آذر برو از میانه شاید

بکسی غم محبت نکند سرایت از تو!