گنجور

 
آذر بیگدلی

فزود هر نفسم عشق، کز خط شبگون؛

فزود روزبروز آن جمال روز افزون

چو نیست تاب فراقم، مرو که گر بروی

ز اشک من همه چا پای مینهی در خون

بحیرتم ز دل تنگ خود، که هر که نشست

در آن خرابه، از آنجا نمیرود بیرون!

کسی که نیست ز یارش جدا چه میداند

که از جدایی لیلی چه میکشد مجنون؟!

فغان که نیست مرا بیشتر ز یکدل و تو

بیک نگاه بری از هزار دل افزون