گنجور

 
آذر بیگدلی

باز نامد قاصدی کامد بسویت، سوی من؛

دید چون روی تو، نتوانست دیدن روی من!

چون نیفتم از پیش، کز یک نگه بیرون کشید

هر چه آهو در حرم بود، از حرم آهوی من؟!

چاره ی بیماری خود، ناید از دستم طبیب؛

تا چو دل، بیماری افتاده است در پهلوی من

گر بسازد غیر، با ناسازی گردون چو من

چون تواند ساخت با خوی بد بدخوی من؟!

دشمنان را از قفای دوست دیدم، گفتم: آه؛

دور باد آسیب گرگان یا رب از آهوی من

از جهان پهلو تهی دارم، بشکر اینکه نیست

یار در پهلوی غیر و، غیر در پهلوی من!

بر ندارم سر ز زانوی غم آذر، بعدازین

تا شود آن سرو سیمین ساق، همزانوی من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خاقانی

ترک سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی من

گر نگه کردی به سوی من نبودی سوی من

من بخایم پشت دست از غم که او از روی شرم

پشت پای خویش بیند تا نبیند روی من

رسم ترکان است خون خوردن ز روی دوستی

[...]

هلالی جغتایی

بهر خون ریز دلم، ترک کمان ابروی من

راست چون تیر آمد و بنشست در پهلوی من

شب دل گم گشته می جستم بگرد کوی او

گفت: ای بیدل، چه میجویی بگرد کوی من؟

پیش و پس تا چند در روی رقیبان بنگری؟

[...]

فضولی

دوش در مجلس نگاری بود همزانوی من

عیشها می کرد دل تا صبح از پهلوی من

یار وحشی طبع و من معتاد الفت چون کنم

آفت من خوی او شد محنت او خوی من

چند می نازی فلک با ماه نو چندین مناز

[...]

صائب تبریزی

بس که شبها چین غم می چیند از ابروی من

موج جوهر می زند آیینه زانوی من

بی تو گر پهلو به روی بستر خارا نهم

اضطراب دل زند صد سنگ بر پهلوی من

پنجه دعوی بتابم تیشه فولاد را

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه