گنجور

 
آذر بیگدلی

باز نامد قاصدی کامد بسویت، سوی من؛

دید چون روی تو، نتوانست دیدن روی من!

چون نیفتم از پیش، کز یک نگه بیرون کشید

هر چه آهو در حرم بود، از حرم آهوی من؟!

چاره ی بیماری خود، ناید از دستم طبیب؛

تا چو دل، بیماری افتاده است در پهلوی من

گر بسازد غیر، با ناسازی گردون چو من

چون تواند ساخت با خوی بد بدخوی من؟!

دشمنان را از قفای دوست دیدم، گفتم: آه؛

دور باد آسیب گرگان یا رب از آهوی من

از جهان پهلو تهی دارم، بشکر اینکه نیست

یار در پهلوی غیر و، غیر در پهلوی من!

بر ندارم سر ز زانوی غم آذر، بعدازین

تا شود آن سرو سیمین ساق، همزانوی من

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode