گنجور

 
فضولی

دوش در مجلس نگاری بود همزانوی من

عیشها می کرد دل تا صبح از پهلوی من

یار وحشی طبع و من معتاد الفت چون کنم

آفت من خوی او شد محنت او خوی من

چند می نازی فلک با ماه نو چندین مناز

باش تا پیدا شود ماه هلال ابروی من

بر رهش افتاده ام بگشاده چشم انتظار

وه چه باشد گر کند گاهی نگاهی سوی من

چون توانم بی بلا باشم چنین کز هر طرف

صد بلا آویخته بی زلفت از هر موی من

سوی من مگذر مبادا سر نهم بی اختیار

بر رهت پای تو آزاری کشد از روی من

گفتمش ای شه فضولی هم غلام تست گفت

کیست او کی آمد و جان یافت جا در کوی من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خاقانی

ترک سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی من

گر نگه کردی به سوی من نبودی سوی من

من بخایم پشت دست از غم که او از روی شرم

پشت پای خویش بیند تا نبیند روی من

رسم ترکان است خون خوردن ز روی دوستی

[...]

هلالی جغتایی

بهر خون ریز دلم، ترک کمان ابروی من

راست چون تیر آمد و بنشست در پهلوی من

شب دل گم گشته می جستم بگرد کوی او

گفت: ای بیدل، چه میجویی بگرد کوی من؟

پیش و پس تا چند در روی رقیبان بنگری؟

[...]

صائب تبریزی

بس که شبها چین غم می چیند از ابروی من

موج جوهر می زند آیینه زانوی من

بی تو گر پهلو به روی بستر خارا نهم

اضطراب دل زند صد سنگ بر پهلوی من

پنجه دعوی بتابم تیشه فولاد را

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه