گنجور

 
آذر بیگدلی

گر روی تو بینم و بمیرم

سهل است، باین گنه مگیرم

جز نام تو نیست بر زبانم

جز یاد تو نیست در ضمیرم

من فاخته ام، تو سرو یعنی

تو آزادی و من اسیرم

افتم اگر از پیت عجب نیست

تو محتشمی و من فقیرم

گر بردارند سر بتیغم

گر بشکافند دل بتیرم

سر از قدم تو بر ندارم

دل از مهر تو بر نگیرم

هست از غمت ای جوان فراغت

از سرزنش جوان و پیرم

صبح عید است، یا ز جانان

آورده بشارتی بشیرم؟!

یا باد صبا ز خاک آن کوی

افشانده به پیرهن عبیرم؟!

گر در همه کار بیدلم، لیک

در دادن دل، بسی دلیرم

گر پند دهی بمنعم از عشق

آذر، بخلاف ناگزیرم!

کاین پند ز کس نمی پسندم

وین منع ز کس نمی پذیرم