گنجور

 
آذر بیگدلی

در قفس خود را بیاد آشیان انداختم

ناله سر کردم که آتش در جهان انداختم

با کمال ناامیدی، حرف وصل یار را

آنقدر گفتم، که خود را در گمان انداختم

مطرب از فرهاد و مجنون، حرف عشقی میزند

من هم از خود داستانی در میان انداختم

ترک مطلب تا نکردم، ناله تأثیری نکرد

چشم پوشیدم، خدنگی بر نشان انداختم

وای بر حال ملایک امشب آذر کز غمش

ناوک آهی بسوی آسمان انداختم!