گنجور

 
آذر بیگدلی

زمام ناقه گرفته است ساربان تنها

فغان کنم، نکند تا جرس فغان تنها

ز رفتنت بزمین زد مرا چو فرصت یافت

بیا که بیتو مرا دیده آسمان تنها

بگرد محملم اخیار راه اگر بدهند

فتم چو گرد بدنبال کاروان تنها!

بمن که در قفس افتاده ام نمیدانی

چگونه می گذرد ای هم آشیان تنها؟!

بمن که در قفس افتاده ام نمیدانی

چگونه می گذرد ای هم آشیان تنها؟!

نمیروم بستم از در تو، این ستم است؛

که آستان تو ماند بپاسبان تنها!

چو گل بپرورمت، گرچه آسمان دانم

که باغ را نگذارد بباغبان تنها

بهای خون من، این بس بود که برخیزم

بروز حشر از آن خاک آستان تنها

مرا ببر، چو بکوی بتان روی آذر

که غم ز دل نبرد سیر بوستان تنها

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

برفت عقل و دل و دین و ماند جان تنها

چو آن غریب که ماند ز کاروان تنها

چو خوان درد نهادی خیال را بفرست

که منعمان ننشانند میهمان تنها

حدیث موی میانان چو در میان آید

[...]

صائب تبریزی

اگر چه خوش نبود سیر بوستان تنها

گرفته ایم اجازت ز باغبان تنها

بهار عمر، ملاقات دوستداران است

چه حظ کند خضر از عمر جاودان تنها؟

دل به پاکی دامان غنچه می لرزد

[...]

طغرای مشهدی

چو باغ کاغذی این باغ آنچنان تنگ است

که نیست چارحدش جای باغبان تنها

به غیر آینه کآمد به سیر باغ رخت

نرفته هیچ ظریفی به گلستان تنها

سحاب اصفهانی

دلم ز سینه برون رفت و جان بود تنها

چو بلبلی به قفس از هم آشیان تنها

به یاری تو کنونم کشد خوشا وقتی

که بود دشمن جان من آسمان تنها

اگر به کشتن خلق جهان چنان کوشی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه