تا کی به درت نالیم، هرشب من و دربانها؟
آنها ز فغان من، من از ستم آنها؟!
دامان توام شاید، کز سعی به دست آید؛
لیک آه که میباید زد دست به دامانها
یکبار برون آور، زان چاک گریبان سر
چون رفته فرو بنگر سرها به گریبانها
ای جسم تو جان پاک، در راه تو جانها خاک؛
هر سو گذری چالاک، بر باد رود جانها
صد تیر فزون یا کم، از تو به دل چاکم؛
گمگشته و از خاکم، پیدا شده پیکانها!
نارم ز طبیبان یاد، دارم به دل ناشاد؛
درد تو و نتوان داد، این درد به درمانها
تا چند دلت لرزد، زین غم که خطش سر زد؟!
این سبزه تو را ارزد آذر به گلستانها!
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به ناله و فریاد شاعر در برابر معشوق اشاره دارد. شاعر و دربانانش شببهشب از درد و رنجی که به او میرسد، مینالند. او امیدوار است که با تلاش، به دامان معشوق برسد، اما از درد و ستمی که تجربه میکند، رنج میبرد. شاعر از معشوق میخواهد که یک بار سر خود را از چاک گریبانش بیرون آورد و به وضعیت اطرافش نگاهی بیندازد. او توصیف میکند که جانش بخاطر معشوق نثار میشود و در دلتنگیاش تیرهایی از درد به او اصابت میکند. در نهایت، شاعر بر این باور است که غم عشق و فراق معشوق به او آسیب میزند و از او میخواهد که به زندگی و شادی بازگردد.
هوش مصنوعی: چقدر باید در مقابل درت شکایت کنیم، هر شب من و نگهبانها؟ آنها از صدای ناله من خستهاند و من از ظلم و سختی آنها.
هوش مصنوعی: شاید بتوانم به دامان تو برسم و به خاطر تلاشهایم به آن دست یابم؛ اما افسوس که باید این احساس را به دیگران نیز منتقل کنم.
هوش مصنوعی: یک بار بیرون بیا و از چاک گریبان به بالای سر خود نگاه کن، ببین چه حالتی دارند سرها در گریبانها.
هوش مصنوعی: تو جسمی هستی که جان پاکی را در خود داری، به خاطر تو جانهای دیگر در حال فدا شدناند؛ تو به سرعت در هر جا حاضر میشوی و جانها به راحتی از بین میروند.
هوش مصنوعی: من با وجود اینکه به قلبم ضربههای زیادی وارد شده است، اما همچنان گم شدهام و از خاک برمیخیزم؛ گویی تیرها و مشکلات من را پیدا کردهاند.
هوش مصنوعی: من از یاد طبیبان، در دل خود غمگینم؛ درد تو را نمیتوانم بگویم، این درد هیچ درمانی ندارد.
هوش مصنوعی: چقدر هنوز به خاطر این غم و اندوه نگران هستی؟ آیا این زیبایی و طراوتی که داری، ارزش این نگرانی را دارد؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای در دل مشتاقان از عشق تو بستانها
وز حجت بیچونی در صنع تو برهانها
در ذات لطیف تو حیران شده فکرتها
بر علم قدیم تو پیدا شده پنهانها
در بحر کمال تو ناقص شده کاملها
[...]
مشتاق تو در کویت از شوق تو سرگردان
از خلق جدا گشته خرسند بخلقانها
از سوز جگر چشمی چون حلقه گوهرها
وز آتش دل آهی چون رشته مرجانها.
وقتی دل سودایی میرفت به بستانها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها
[...]
ای کرده به عشق تو دل پرورش جانها
گردون چو رخت ماهی نادیده به دورانها
آن را که چو تو سروی در خانه بود دایم
از بیخبری باشد رفتن سوی بستانها
آن را که گل رویش زردی ز غمت گیرد
[...]
از پیرهنت بویی آمد به گلستانها
کردند پر از نکهت گلها همه دامانها
با رشته همه چاکی شد دوخته وین طرفه
کز رشته زلف تست این چاک گریبانها
تا خوان جمالت را آراست به سبزی خط
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.