گنجور

 
آذر بیگدلی

دلم، از بی‌کسی می‌نالد و، کس نیست دمسازش؛

چو مرغی کو جدا افتاده باشد از هم‌آوازش!

همانا، نامهٔ قتل مرا آورده از کویی

که خون می‌ریزد از بال کبوتر وقت پروازش

بر آن در شب ز غوغای سگان بودم به این خوشدل

که در بزمش چو غیری خنده زد نشنیدم آوازش

به ظاهر از لبش خوردم فریب خنده، زین غافل

که پنهان خون مردم می‌خورد چشم فسون‌سازش

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode