گنجور

 
عطار

تا دل لایعقلم دیوانه شد

در جهان عشق تو افسانه شد

آشنایی یافت با سودای تو

وز همه کار جهان بیگانه شد

پیش شمع روی چون خورشید تو

صد هزاران جان و دل پروانه شد

مرغ عقل و جان اسیر دام تو

همچو آدم از پی یک دانه شد

نه که مرغ جان ز خانه رفته بود

ره بیاموخت و به سوی خانه شد

بود تردامن در اول چون زنان

وآخر اندر کار تو مردانه شد

مردیش این بود کاندر عشق تو

مست پیشت آمد و دیوانه شد

می‌ندانم تا دل عطار هیچ

شد تو را شایسته هرگز یا نشد

 
 
 
زنده‌رود
غزل شمارهٔ ۲۶۲ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
جهان ملک خاتون

تا دل مسکین من دیوانه شد

در غم عشق رُخت افسانه شد

تا شد او با درد عشقت آشنا

بی تکلّف از جهان بیگانه شد

خان و مان بر باد مهرت داده‌ام

[...]

قاسم انوار

جان بدرد دلبری دیوانه شد

وزخیال غیر او بیگانه شد

مجذوب تبریزی

تا جمالت شمع این کاشانه شد

آفتاب از جان و دل پروانه شد

تا صلا زد چشم مستت بر صلاح

صحن مسجد صفه می‌خانه شد

حسن در هر جا که شمعی برفروخت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه