گنجور

 
عطار

کسی کز حقیقت خبردار باشد

جهان را بر او چه مقدار باشد

جهان وزن جایی پدیدار آرد

که در دیده او را پدیدار باشد

بلی دیده‌ای کز حقیقت گشاید

جهان پیش او ذره کردار باشد

غلط گفتم آن ذره‌ای گر بود هم

چو زان چشم بینی تو بسیار باشد

کسی را که دو کون یک قطره گردد

ببین تا درونش چه بر کار باشد

اگر سایهٔ باطن او نباشد

کجا گردش چرخ دوار باشد

نباشد خبر یک سر مویش از خود

بقای ابد را سزاوار باشد

کسی را که تیمار دادش بقا شد

فنا گشتن از خود چه تیمار باشد

غم خود مخور تا تو را ذره ذره

به صد وجه پیوسته غمخوار باشد

به جای تو چون اصل کار است باقی

اگر تو نباشی بسی کار باشد

درین راه اگر تا ابد فکر برود

مپندار سری که پندار باشد

اگر جان عطار این بوی یابد

یقین دان که آن دم نه عطار باشد