تا جمالت شمع این کاشانه شد
آفتاب از جان و دل پروانه شد
تا صلا زد چشم مستت بر صلاح
صحن مسجد صفه میخانه شد
حسن در هر جا که شمعی برفروخت
عشق چرخی هم زد و پروانه شد
دل مگو عشق مجازی باخت باخت
روزگاری کعبه هم بتخانه شد
منع مستان زاهدان بیجا کنند
قسمت از روز ازل پیمانه شد
می بده تا فاش گویم با حکیم
هر که عاشق شد چرا دیوانه شد
در زهش اندیشه پر بیچاره بود
عشق ناچار از خرد بیگانه شد
خانه دل شد غمت را دلنشین
ماند چندانی که صاحبخانه شد
شعله آن دل شود شمع مراد
کز هوای سوختن پروانه شد
سرگذشت دهر باشد این دو حرف
روز شب گردید و شب افسانه شد
گر بهار از عارضت گلها نچید
باز مجذوب از چه رو دیوانه شد


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا دل لایعقلم دیوانه شد
در جهان عشق تو افسانه شد
آشنایی یافت با سودای تو
وز همه کار جهان بیگانه شد
پیش شمع روی چون خورشید تو
[...]
او ز شر عامه اندر خانه شد
او ز ننگ عاقلان دیوانه شد
تا دل مسکین من دیوانه شد
در غم عشق رُخت افسانه شد
تا شد او با درد عشقت آشنا
بی تکلّف از جهان بیگانه شد
خان و مان بر باد مهرت دادهام
[...]
جان بدرد دلبری دیوانه شد
وزخیال غیر او بیگانه شد
شب درآمد باز سوی خانه شد
با زن خود بر سر افسانه شد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.