گنجور

 
حکیم سبزواری
 

مه آیینه داری است از طلعتش

قیامت نموداری از قامتش

صفای ارم نزهت باغ خلد

همه مستعار است از صفوتش

ملیحان و کان ملاحت تمام

بود زیر بار حق نعمتش

بقد سر و آزاد در بندگیش

یکی خانه زادیست در ساحتش

همانا که یعقوب در پیرهن

شنیده است یک شمه از نکهتش

ببزمش دلاشمع نامحرم است

کجا باریابی تو در حضرتش

ز بس داغش اسرار دارد بدل

نروید بجز لاله از تربتش