لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

زلفین تو تا مروحه دارند بر آتش

از آتش سودای تو دل گشته مشوش

خواهی که نسوزند ز سودای تو اسلام

هندوبچگان را منشان بر سر آتش

گیسوی تو شد سلسله‌جنبان رقیبان

افتاده از این سلسله جمعی به کشاکش

در بوته هجران چه گذاری دل ما را

تا چند بر آتش بگذاری زر بی‌غش

مخمور شراب غم عشق تو احبا

اغیار ز صهبای وصالت همه سرخوش

بر نرگس جادوی تو افسون نکند کار

گر زلف تو دارند مرا نعل بر آتش

آشفته در آن طره سرکش چو اسیری

داری خبری از دل عشاق بلاکش

بگذار به جان منتم ای مطرب خوشگوی

بر دار ز دل بار گران ساقی مهوش

تا مست شوم مدح شهنشاه بخوانم

آن شه که به معراج نبی تاخته ابرش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

او می رود و عاشق مسکین گرانش

چون مرده که در سینه بود حسرت جانش

بی مهر سواری که عنان باز نپیچد

آویخته چندین دل خلقی به فغانش

ناخوش همی آزارد و یا طالب خونی ست

[...]

جهان ملک خاتون

در باغ خرامید شبی آن بت مهوش

با غمزه چون ناوک و ابروی کمانکش

با قدّ چو سرو چمن و ساعد سیمین

با تیغ جفا دلبر و از می شده سرخوش

گفتا بزنم تیغ جفا بر تو و گفتم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه