زلفین تو تا مروحه دارند بر آتش
از آتش سودای تو دل گشته مشوش
خواهی که نسوزند ز سودای تو اسلام
هندوبچگان را منشان بر سر آتش
گیسوی تو شد سلسلهجنبان رقیبان
افتاده از این سلسله جمعی به کشاکش
در بوته هجران چه گذاری دل ما را
تا چند بر آتش بگذاری زر بیغش
مخمور شراب غم عشق تو احبا
اغیار ز صهبای وصالت همه سرخوش
بر نرگس جادوی تو افسون نکند کار
گر زلف تو دارند مرا نعل بر آتش
آشفته در آن طره سرکش چو اسیری
داری خبری از دل عشاق بلاکش
بگذار به جان منتم ای مطرب خوشگوی
بر دار ز دل بار گران ساقی مهوش
تا مست شوم مدح شهنشاه بخوانم
آن شه که به معراج نبی تاخته ابرش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از زلفهای معشوقهاش یاد میکند و تأثیر آنها بر دلهای عاشقان را به تصویر میکشد. او به آتش عشق و داغی که در دلها ایجاد کرده، اشاره میکند و خواستار دور نگهداشتن دیگران از این آتش سوزان است. شاعر از خویشتنداری در برابر احساسات و سوختن در عشق میگوید و به شرایط سختی که عاشقان تجربه میکنند، اشاره میکند. او همچنین به زیبایی و جادوگری معشوقهاش اشاره میکند که باعث شور و شوق در عشاق میشود و در نهایت از ساقی و مستی در ظهور عشق و ستایش از یک پادشاه یاد میکند. شعر به وضوح حاکی از عواطف شدید و اشتیاق عاشقانه است.
هوش مصنوعی: زلفهای تو مانند دو بادبزن هستند که بر آتش دمیده میشوند و این باعث میشود دل من از عشق تو پرهیجان و ناآرام شود.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی که عشق و آرزوهای تو باعث آتشسوزی در دلهای جوانان هندو نشود، نباید آنها را به قربانگاه عشق خود ببر.
هوش مصنوعی: موهای تو باعث رقابت دیگران شده است و گروهی از آنها در این رقابت به زحمت افتادهاند.
هوش مصنوعی: دل ما را در آتش هجران چه میکنی؟ تا کی باید سوختن را تحمل کنیم؟ زری که خالص و بدون ناخالصی است، در آتش قرار میگیرد تا خالصتر شود.
هوش مصنوعی: شراب غم عشق تو مرا مست کرده است، اما دوستان دیگر از وصال تو خوشحال و شاداب هستند.
هوش مصنوعی: چشمهای جذاب و سحرآمیز تو برای من هیچ تأثیری ندارد، زیرا دل من به زلفهای تو وابسته است و همین موضوع مرا به سمت آتش جذابیت تو میکشد.
هوش مصنوعی: دربارهٔ کسی صحبت میکند که در موهای پیچیده و دلربا مانند اسیری سردرگم و آشفته به نظر میرسد و از حال و احساسات عاشقان داغدار خبر ندارد.
هوش مصنوعی: ای مطرب خوش سخن، بگذار تا با جان من بازی کنی. بر روی چوبه دار، بار سنگین دل را از من بگیر، ای ساقی خوشچهره.
هوش مصنوعی: میخواهم تا زمانی که خوشحال و سرمست هستم، درباره پادشاهی که به مقام بالا و معراج پیامبر دست یافته است، ستایش کنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
او می رود و عاشق مسکین گرانش
چون مرده که در سینه بود حسرت جانش
بی مهر سواری که عنان باز نپیچد
آویخته چندین دل خلقی به فغانش
ناخوش همی آزارد و یا طالب خونی ست
[...]
گر یار ز رخ پرده بر انداخته باشد
از غایت لطفش
در باغ خرامید شبی آن بت مهوش
با غمزه چون ناوک و ابروی کمانکش
با قدّ چو سرو چمن و ساعد سیمین
با تیغ جفا دلبر و از می شده سرخوش
گفتا بزنم تیغ جفا بر تو و گفتم
[...]
این گفتهٔ مستانهٔ سید چو شنیدی
از ذوق بخوانش
با قد چو سرو و گل رخسار و لب لعل
ایساقی جانبخش
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.