گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

وقت صبوحست ای پسر برخیز و دردِهْ جام را

تا فرصتی داری به دست از کف مده هنگام را

خیز ای غلام و رقص کن چون صوفیان اندر سماع

مطرب بزن چنگی به دف ساقی بیاور جام را

در دفتر زهد و ریا از آب می آتش فکن

تا پختگی حاصل شود این زاهدان خام را

زآن آب آذرگون بده کامد نسیم آذری

باد صبا بر بلبلان از گل ببر پیغام را

زاهد بنه سبحه ز کف زنار بربند از شعف

نفریبد از این دانه کس بردار از ره دام را

نام نکو در کیش ما ننگست بهر عاشقان

خیز و ببر مژده ز ما آن شیخ نیکونام را

چشمانش و آن ابروان دانی چه باشد فی‌المثل

گر دیده تیغی چون به کف ترکان خون‌آشام را

امشب شب وصلست هان نوبت مزن ای نوبتی

مرغ سحر گو برمکش آواز نافرجام را

آغاز این شب نیک شد آوخ سحر نزدیک شد

یارب که چون آغاز ما نیکو کنی انجام را

خاصان بزم عشق را از شنعت عامی چه غم

هرکس به بزم خاص شد پروا ندارد عام را

گیرد دو عالم را فرو آشفته کفر زلف او

این کافران از جادویی رونق برند اسلام را