گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

نوبهاری ظریف و دل بند است

باد را روح راح پیوند است

وه که از گریه های ابر بباغ

صبحدم غنچه در شکرخند است

بار هجر تو بر دل مشتاق

بر سر کاه کوه الوند است

وه که بر عاشقان بود گلخن

بی تو گلشن سمرقند است

آنچه ساقی بجام ریخت بنوش

هان نگوئی که چون یا چنداست

مطرب باغ بلبل عاشق

شور در بوستان درافکنده است

پرده دل درید زخمه عشق

رگ چنگش بموی پیوند است

من وآن سنبل دو زلف سیاه

باغبان از بنفشه خرسند است

نرود دل زحلقه زلفت

چه کند مرغ پای در بند است

باغبان گو زسرو ناز مناز

کی کجا اینچنین برومند است

گفتمش کی رسد بوصل لبت

دل مسکین که آرزومند است

گفت جانش رود بر جانان

هر که او کرد تن پراکند است

کیست جانان علی حقیقت عشق

کافرینش از او برومند است

بسکه وصف شکر لب تو نوشت

کلک آشفته را ثمرقند است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

به سرای سپنج مهمان را

دل نهادن همیشگی نه رواست

زیر خاک اندرونت باید خفت

گرچه اکنونت خواب بر دیباست

با کسان بودنت چه سود کند؟

[...]

فرخی سیستانی

من ندانم که عاشقی چه بلاست

هر بلایی که هست عاشق راست

زرد و خمیده گشتم از غم عشق

دو رخ لعل فام و قامت راست

کاشکی دل نبودیم که مرا

[...]

ابوالفضل بیهقی

بسرای سپنج‌ مهمان را

دل نهادن همیشگی‌ نه رواست‌

زیر خاک اندرونت باید خفت‌

گرچه اکنونت خواب بر دیباست‌

با کسان‌ بودنت چه سود کند؟

[...]

ناصرخسرو

هر چه دور از خرد همه بند است

این سخن مایهٔ خردمند است

کارها را بکشی کرد خرد

بر ره ناسزا نه خرسند است

دل مپیوند تا نشاید بود

[...]

قطران تبریزی

بسرای سپنج مهمان را

دل نهادن بممسکی نه رواست

زیر خاک اندرونت باید خفت

گرچه اکنونت خواب بر دیباست

با کسان بودنت چه سود کند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه